هرآنچه هست
نمیدانم.
همین را میدانم؛
که درختان
هنوز
راهِ سبزِ زندگی را بلدند.
آفتاب
بیدلیل میخندد؛
علفها
رقصِ باد را
از بر دارند.
ماه،
هر شب،
کمی از زمین را
به آسمان میبرد؛
شاید
عشق
همیشه رو به بالاست.
آسمان
در سکوتِ خود میاندیشد؛
و از اندیشهاش
ابر،
آبستنِ باران میشود.
باران
بر مرداب میبارد؛
باد،
عطرِ نیلوفر را
تا تشنگیِ صحرا میبرد.
صحرا
سالهاست
نامِ نیلوفر را
زیر لب تکرار میکند؛
و بیابان
با رؤیای باران،
شب را به صبح میرساند.
تو بگو...
تو چه میبینی؟
من،
دریا را
در چشمِ یک قطره میبینم؛
و قطره را
در دلِ دریا.
شبنم
از گونهٔ ارغوان
آهسته فرو میچکد؛
انگار
صبح
جامِ خود را
بر گلها نهاده باشد.
شهدِ گل را میبینم،
عطرِ گل را،
پروانهای
که راهِ نور را میداند،
و زنبوری
که آوازِ گلها را مینوشد.
نمیگویم از مرگِ قو،
از اشکِ ماهیها...
کوچِ پرستوها...
شاید
نامِ دیگری
برای رسیدن باشد.
تو بگو...
تو
چه میبینی؟
رامینz
برچسب:
نویسنده: علی خوشنام