خرید بک لینک

کودکی‌ام را

در آغوش می‌گیرم.

کودکی

خردسالی‌ام را

صدا می‌کنم.

مبادا...

بزرگسالی‌ام

مرا فراموش کند.

هنوز

بوی خاکِ باران‌خورده

از دست‌هایم نرفته است؛

هنوز

می‌توانم

بایک پروانه

تا غروب،

خوشحال بمانم.

اما بزرگسالی

با جیب‌هایی پُر از تقویم،

و شانه‌هایی

پُر از مسئولیت.

آن‌قدر دویدم

که صدای خنده‌های کودکی‌ام

پشتِ سر ماند.

در روز جاری

ایستاده‌ام

روبه‌روی آینه،

و مردی را می‌بینم

که چشم‌هایش

هنوز دنبالِ همان کودک است.

کودکی‌ام را

دوباره

در آغوش می‌گیرم؛

شاید

نجاتِ من

نه در بزرگ شدن،

که در گم نکردنِ

کودکی‌ام باشد.

رامینz

برچسب: نویسنده: علی خوشنام تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 19:00

صفحه بندی